![]() محبوبه شب
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1388
اسفند 1387 دی 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 جستجو
پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
آی تی نوشت
گل محبوبه سرزمین مهرگان Beautiful life(شيلا) یاسهای عاشق شروع دوباره آشیانه خیلی زود از یادت رفتم (لاله ) بوسه ی عشق - << محمد مسیح >> محبوبه شب(مهرشاد) آرشیو پیوندهای روزانه |
محبوبه شب
خواستگاري پسر نوح از دختر هابيل
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت : نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نیستی؛
تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده
گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پیمان و پیامش نیز
غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت:
اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است .
من خدایم را لا به لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل
دختر هابیل گفت:
ایمان، پیش از واقعه به کار می آید.
در آن هول و هراسی که تو
گرفتار شدی،هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار
نبود كه گردنت را شكست ، پس گردنی خدا بود.
پسر نوح گفت:
آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدارومریز دارند که به بادی
ممکن است از دستشان برود. من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان
بسته نیز می بینمش
و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابیل گفت:
باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت:
شاید آن که جسارت عصیان دارد،شجاعت توبه نیز
باشد داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت:
شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس
و تردید اغشته باشد.اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است وآدمی
کوتاهتر. مجال ازمون و خطا این همه نیست
پسر نوح گفت:
به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش.پیش از انکه دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه
کرده اند.
گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت
من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل.
پسر نوح این را گفت و رفت.
دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید:
آیا همسریش را سزاوار بودم؟ |+| نوشته شده توسط محبوبه ک.راد در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 2:9
|