تبليغاتX
محبوبه شب
محبوبه شب
با تشكر از محمد

محبوبه شب من

 عطر محبوبه‌ شب تو خونه دلت پیچید

اما حیف شد که به دستای نجیبت نرسید

آره من می‌دونم و اون و خدا

که دلت تو این میون چیا کشید

نکنه شب که بشه آروم بیاد در بزنه

وقتی تو خواب باشی بیاد بهت سر بزنه

بشینه بالا سرت یواشکی نازت کنه

تا بخوای بیدار بشی و بوش کنی پر بزنه

یا نگاهت کنه و بمیره از رنج نگات

تو دلش آروم بگه «الهی من بشم فدات»

تو بگی بیا گلم کنار تنهاییم بشین

اونم حرفی نزنه فقط بمیره پیش پات

نکنه شبی بیاد که عطری از در نرسه

چشم تو به در باشه ولی اون از سر نرسه

تو دلت غم بشینه که تنهایی چی کار کنی؟

شب تو، صبح شه ولی غمت به آخر نرسه

نه ولی من می دونم گلت کنارت می مونه

آخه اون قصه‌ی رنجای تو رو خوب می‌دونه

اگه حتی شده پنهونی سراغ تو بیاد

میاد و ترانه هاشو واسه عشقش می‌خونه

|+| نوشته شده توسط محبوبه ک.راد در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 2:10 |

تولدت مبارک

زندگی را می توان درغنچه ها تفسیر کرد
با نگاه سبز باران عشق را تعبیر کرد
زندگی راپر ز احساس کبو ترها نمود
کینه را با نگاه ساده ای زنجیر کرد
همچو شبنم چشم را درچشم شقایها گشود
طرح یک لبخند را بربرگ گل تصویر کرد
زندگی را می توان در خلوت هرصبحدم
با وضوئی با دعایی با خدا تقدیر کرد
کاش میشد لحظه ها را قاب کرد
روزهای تیره را خواب کرد

تولد

دوستاي خوبم سلام

امشب تولد محبوبه است و مي خوام از همين جا از همه اونايي كه زحمت كشيدن و به هر نحوي  اين روز رو بهم تبريك گفتن تشكر كنم .

|+| نوشته شده توسط محبوبه ک.راد در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 0:29 |

گفتگو

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پرپشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!! 

mi

کاش می شد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت ...

 

|+| نوشته شده توسط محبوبه ک.راد در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 6:30 |